به جای مقدمه...
آن روز گدازه دلم را دیدم
خاکستر تازه دلم را دیدم
وقتی که به روی دوش مردم میرفت
تشییع جنازه دلم را دیدم ...
ماشاالله جان...
یک سال گذشت و باغ دلم برگ و بر نداشت / من ماندم و شبی که هوای سحر نداشت...
گذشت ایام، هم نتوانست دل های پر از درد و رنج ما را اندکی تسکین دهد. یکسال از پرواز معصومانه ات گذشت و این یک سال را با یاد، اما بی حضور سبز ات چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم.
یک سال است که تو در سفری بی بازگشتی و ما در اشک های هر شب خود شناوریم، بار عظیم این غم جانسوز را بر دوش کدامین سنگ صبور بیاویزیم که این گونه در یک روز تابستانی، مملو از گرما و سکوت شامگاهان با عطر خدا در آمیختی و بر بال فرشتگان در فضای آسمان نشستی، ...
رفتی تا دامن ات از گرد زمین پاک بماند/ آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند...
گودرز عباسی
***
به نام یگانه هستی بخش جهان ...
وای از آن لحظه که بغض ات در نگاه ات بشکند
در گلویت زره زره هرم آه ات بشکند
برکه ای در گوش ماهی این چنین می گفت که...
تو نمی دانی چه سخت است این که ماه ات بشکند
معتقد هستم که از مرگ عزیزی سخت تر
لحظه ی سختی است که پشت و پناه ات بشکند
عشق لبخندی است اما درد آن جایی است که
باعث لبخندهای گاه گاه ات بشکنت
باید از شهر پر از یادش گریزان شد، ولی
وای از آن روزی که قلب سر به راه ات بشکند...
***
... روزگار همچنان میگذرد، در چرخه ای دوار گونه اما نامحسوس و زندگی، این مفهوم ناشناخته، پدیده ای است که بشر را برای تمایلات بی حد و مرز و نامحدود خود تا ناکجا آباد به پیش می برد و این بشر، نیلوفر گونه چنان بدور درخت امیال طنیده میشود که گویی صاحب تام الاختیار این دنیای فریبایی است.
انسان گمان می کند که مفهوم زندگی فقط نفس کشیدن و تپیدن منظم قلب است، که البته در فلسفه ی اولیه ی زندگی این گونه است، چنانکه در امور مادی بین انسان و حیوان تفاوت چندانی در حیات ظاهری نیست بغیر از امتیاز تکلم که آن هم از حکمت، فهم و نزول پروردگار عالمیان است که به بشر به عنوان اشرف مخلوقات عطا فرموده است، بشر در سایه ی قدرت فهم، استعداد، استدلال، تکلم، تعقل و منطق، که خداوند به او داده است، خود را از حیوان متمایز می داند و این وجه تمایز، وظیفه ی بزرگ و خطیری را بر عهده ی انسان می گذارد تا آنجایی که اشرف مخلوقات و نماینده باری تعالی در روی این کره ی خاکی میشود.
امروزه شاهد مدیریت منظم و کلان در کلیات امور این جهان موجود، توسط بشر هستیم ، خداوند بزرگ انسان را خلق کرده و از روح خود در کالبد وی دمیده است و او را نماینده و جانشین خود بر روی زمین معرفی کرده است تا با استفاده از نیروی تفکر و تعقل خدادادی خود دنیا را مدیریت کند.
اما همه این امورات دنیوی به خوبی و با نظمی خاص توسط بشر مادی امروزی، اجرا و مدیریت می شود .
البته انسان توانسته در سایه ی مدیریتی کاملا علمی و تخصصی به تکنولوژی پیچیده و شگفت انگیزی در دنیای خاکی معاصر دست پیدا کند که البته باعث رفاه و راحتی در زندگی مادی خود هم شده است، ولی انسان های واقعی همواره می کوشند تا مفهوم و هدف اصلی زیستن را در عرصه وجودی خود درک نمایند، اما بدون شک در مسیر پر پیچ و خم زندگی، افرادی موفق خواهند شد که علم و عمل، ایده و عقیده را با هم در آمیزند و این خاصه ی مردان و زنانی است که لباس دنیا را برای خود تنگ میدانند و امور دنیا را برای پس انداز آخرت انجام میدهند که بدون شک زنده یاد مهندس ماشاالله قلی کیانی نمونه بارزی از این خیل عظیم است ...
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
گودرز عباسی
***
دل نوشته ی زنده ﯾﺎﺩ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﻗﻠﯽ ﮐﯿﺎﻧﯽ:
ﻣﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺒﺴﻢ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻓﻘﺮ ﻭ تنگ دﺳﺘﯽ ﺧﻼصه ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﻡ ﻫﺮ ﮔﺰ ﺁﺯﺍﺭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺁﺩﻣﯽ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ... ﮐﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﻡ که ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﺁﻣﺪﻧﻢ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺷﺎﺩﯼ ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺘﻨﻢ ﺩﺭﺩﯼ ﺟﺎﻧﮑﺎﻩ ﺑﺮ ﭘﯿﮑﺮ ﻧﺤﯿﻒ ﯾﺘﯿﻤﺎﻥ، ﭘﺎﺱ ﻣﯿﺪﺍﺭﻡ ﺁﯾﯿﻦ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ی ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﻭ ﺑﺮ ﺑﻠﻨﺪﺍ ﺑﺎﺭﻭﯼ ﺑﺮﺍﻓﺮﺍﺷﺘﻪ ﯼ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﯾﻢ, ﭘﺮﭼﻢ ﺳﻪ ﺭﻧﮓ ﻋﺸﻖ، ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﺮﺍﺯﻡ.
ﻣﻦ ﺑﺎ قلم ام ﻋﻬﺪﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺤﮑﺎﻡ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺼﻠﺤﺖ نکنم ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮ ﭘﻬﻦ ﺩﺷﺖ ﺳﻔﯿﺪ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻭ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺟﻮﻻﻥ ﻧﺪﻫﺪ.
ﻗﻠﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﺧﺪﺍﯼ ﺭﺍ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ, ﺑﺮ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﺳﻮﮔﻨﺪﮔﺎﻫﺶ ﺟﺰ ﺑﻪ ﻧﯿﮑﯽ، ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﯼ ﺟﺎﺭﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺳﺎﺧﺖ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﺎﻝ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ می خوﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄه ﭘﺮﻭﺍﺯﻡ, ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭﻃﻨﻢ ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﻦ ﺍﺯ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺗﻌﺮﯾﻔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ، ﺑﺮ ﯾﮏ ﺑﺎﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻫﻮﺍ، ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﺒﻌﯿﺾ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺮﻣﯿﻢ ﺷﮑﺴﺖ ﺷﺎﻫﯿﻦ ﺗﺮﺍﺯﻭ، من ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﻡ دارم ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﻠﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻋﻤﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺗﺮ، ﺍﮔﺮ در ﺭﺍﻩ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﻣﺨﻠﻮﻕ ﺣﻖ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺑﻪ ﭘﺸﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ ﺍﺭﺯﺩ ... ﻭ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺛﯿﺮﯼ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ. ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﻗﻠﯽ ﮐﯿﺎﻧﯽ
ﺳﻼﻡ ﻣﺎﺷﺎالله ﯾﻢ...
ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﺟﻤﻠﻪ ی همیشه گی ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ می گفتم،ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻪ ﻟﺤﻈﻪ می شنوم، ﺁﺭﯼ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ " ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺵ" ﺩﺭﺳﺖ ﺷﻨﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﻬﺪﯼ می گویند ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺵ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻗﻮﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺑﯽ کسی مان از تو ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ، ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﺩﯼ ﻣﺎﻩ 1385 آن ﺷﺐ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ، ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﺿﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻦ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﺑﻪ ﻋﺮﺻﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺎﺕ، ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ (ﺣﺠﺖ)، ﻭ ﺍﻣﺎ ﺗﻼﻗﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺖ، ... ﺁﻩ ... برادرم، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺮ از ﻣﻬﺮﺕ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ سختی ها ﻧﻮﯾﺪ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻣﯿﺪﺍﺩ، ﮐﺠﺎﺳﺖ؟؟؟ ! ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺵ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﻗﻮﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻓﻘﺮ ﻭ تنگ دستی و نداری ﺗﺎ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭ بی حساب می بخشیدی، ﺍﺯ ﻓﺮﺍﺯ ﻭ ﻓﺮﻭﺩ با تو ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺍﻡ . ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺩﺭ ﺭﮐﺎﺑﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻨﺎﻫﺖ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻓﺘﻢ ﺁﺭﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺧﻨﺠﺮ ﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﻭ ﻣﺠﺮﻭحیت ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺑﺎﻝ ﺗﻮ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻡ، ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺯندگی ات ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺭﻓﯿﻘﺖ ﺩﺭ ﻻﺑﻪﻻﯼ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ به همه گان ﺩﺭﺱ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ ﻣﯿﺪﺍﺩ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﻗﻠﻢ ﻭ ﻗﺪﻡ ﻭ ﮐﻼﻣﺶ ﻧﺎﻓﺬ ﻭ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﺑﺨﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ "ﻗﻮﯼ ﺑﻮﺩﻥ" ﺭﺍ در مثنوی عشق و به بلندای تاریخ بودنمان عاشقانه ﺑﺮﺍﯾﻢ می سرود؟.
ﻣﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ می گفت ﺑﺎﻭﺭﺕ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﻫﺮ ﺟﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﻟﻢ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮐﺮﺩﺍﺭﺵ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﺩﻝ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﺣﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﺑﯽ ﺣﺴﺎﺏ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺶ، ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺍﯾﺜﺎﺭﺵ به ما آموخت ﮐﻪ ﺭﻭﻧﺪﻩ و جاری ﺑﺎﺷﯿﻢ ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺩ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ﺷﺠﺎﻋﯽ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﻗﻮﻡ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩﯼ ساربانی برای ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺩﻻﻥ، ﺷﺎﻋﺮی برای بغض های نهفته در گلو، ﺻﺪﺍﯼ برای شکست ﺳﮑﻮت های سهمگین، ﺯﺑﺎنی برای نابیوسان و ﺑﯽ ﺯﺑﺎﻧﺎﻥ، ﭘﻨﺎهی برای ﺑﯽ ﭘﻨﺎﻫﺎﻥ، ﺳﺨﻨﺮﺍنی برای ﮐﻢ ﺳﺨﻨﺎﻥ و ﯾﺎﻭﺭی برای ﺑﯿﮑﺎﺭﺍﻥ و نیازمندان ... ﻣﮕﺮ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﻣﺎﺷﺎالله؟ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ، ﺭﻓﯿﻘﻢ، ﻫﻤﺮﺍﺯﻡ، ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ، ﭘﺸﺘﻢ، ﻣﺸﺘﻢ ... ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻨﻮﻡ " ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺵ"... برادرم برخیز و لحظه ای سر از خاک بردار و بگو که من درس چگونه زیستن را از تو آموختم... حالا ﺗﻮ ﺑﮕﻮ «ﺑﺮﺍﺭ» ... ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩﯼ ﻣﺜﻞ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﯿﻨﻮﺷﺘﯽ ... ﺑﺎﺑﺎ ﺁﺏ ﺩﺍﺩ ... ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ... ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﺮﻭﺯﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﻣﺖ ﺑﺮ ﺻﻔﺤﻪ ی ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻢ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻡ صدای دلنوازت می شد ... ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﭙﺮﺳﻨﺪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﭼﺮﺍ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ... ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻭ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻭ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ...
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ... ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺣﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﮔﻮﺵ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ، ﭼﻮﻥ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﭼﻮﻥ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﮐﻤﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﻣﻦ این حقیقت ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﻡ که ﮔﻮﺍﻩ ﺑﻮﺩﻥ تو باشد، ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺩﺭ ﺩﻟﻬﺎ ﻭ ﯾﺎﺩﻫﺎ، ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ، ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ... و برای من حقیقت این است.
ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮐﺘﺎﺏ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﻭ ﻣﺸﻖ ﺷﺒﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ... ﺁﺭﯼ ﻗﻮﯼ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﭼﻮﻥ ﺧﻂ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺯﻧﺪگی ات ﺻﺒﺮ ﻭ ﺍﺳﺘﻘﺎﻣﺖ ﺍﺳﺖ ... .ﻗﻮﯼ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍدﺭﻡ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﺷﯽ ﺧﯿﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺳﺖ، ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ....
ﻣﻦ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﻓﺸﺎﺭ ﻭ ﻇﻠﻢ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ " ﭘﻮﺗﯿﻦ ﻭ ﮔﯿﻮﺗﯿﻦ " ﻭ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﻭ ﺭﯾﺎﺿﺖ ﺳﯿﺎﺳﯽ- ﺍﺩﺍﺭﯼ، ﯾﻮﺳﻔﻢ! (ﻣﺎﺷﺎاللهﯾﻢ) ﻗﻮﺕ هفتاد ﺳﺎﻝ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﭘﺲ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﺪ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﻫﻢ " ﻗﻮﯼ ﺑﺎﺷﻢ" ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ «ﺑﺮﺍﺭ» ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ من هستم ... ﻣﻬﺪﯼ ﻗﻠﯽ ﮐﯿﺎﻧﯽ ﺁﺑﺎﻥ 1393
***
و اما ...
ﭼﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻮﻫﺴﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﯾﻪ ﺳﺎﺭ ﺍﻣﯿﺪﺵ ﺁﺭﻣﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﻌﺮ ﺩﺭﻩ ﻣﺮﮒ سقوط می کند؟ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﻣﺮﺛﯿﻪ ﺍﺩﺍ کننده ی ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻏﻢ ﺧﺸﮑﯿﺪﻥ ﭼﺸﻤﻪ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﻊ ﻋﻄﺶ ﺍﺯ ﺗﺸﻨﮕﺎﻧﯽ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ؟ ﮐﺪﺍﻡ ﻣﻮﯾﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺪ بسرﺍﯾﺪ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﻏﻢ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻠﺒﻠﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻪ ﺻﻔﺎ ﻭ نکهت ﺑﺴﺘﺎﻥ زندگی ﺑﻮﺩ؟ ﮐﺪﺍﻡ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎﺯ ﮔﻮﯾﺪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ ﺧﻮﺍﻥ ﺳﺨﺎﻭﺗﯽ ﮐﻪ هیچ ﮐﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ بیرون ﻧﻤﯽ ﺭﻓﺖ؟
ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ ﺩﺭ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﻪ ﺳﻨﮓ ﺻﺒﻮﺭ ﮐﻪ ﮐﻮﻩ ﺻﺒﻮﺭ ﻏﻢ ﻫﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻗﺼﻪی ﻏﻢ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺎ ﮐﺲ ﻧﻤﯽ ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﻪی ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ؟
ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﺿﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﻫﻮﻟﻨﺎﮎ ﺑﻪ ﭘﯿﮑﺮ ﺷﻬﺮ ﺍﻧﺪﯾﻤﺸﮏ ﻭ ﻗﻮﻡ ﻟﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺮﺩ، ﺍﯾﻦ ﺳﺨﻦ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻏﺮﺍﻕ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﮔﻨﺠﯿﻨﻪ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﻭ ﻫﻮﺵ ﻭ ﺯﮐﺎﻭﺕ ﻭ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﺑﻮﺩ، ﻣﻦ ﮐﻤﺘﺮ ﮐﺴﯽ را ﺩﯾﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻭﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎﯼ ﺟﻮﺭﻭﺍﺟﻮﺭ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ .
مهندس ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﻗﻠﯽ ﮐﯿﺎﻧﯽ ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺭﺍﺳﺘﯿﻦ «ﺁﻧﭽﻪ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﻮ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺍﺭﯼ» ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ مهندس ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﻭ ﺧﺪﻣﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻡ ﻃﻮﻣﺎﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﯾﻢ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ، ﺍﮔﺮ تنهای مان ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ، ﺍﮔﺮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺳﯿﺎﺣﺖ ﺩﺭ ﺩﯾﺎﺭ ﺑﺎﻗﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﯾﺎﺿﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﺎﻧﯽ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩ .
ﻗﻮﻡ ﻟﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ. ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﻨﺞ ﺗﺪﺑﯿﺮﺵ، ﺍﺯ ﺷﻢ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﺶ، ﻭ ﺍﺯ ﻣﻐﺰ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺍﯾﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﻬﺮﻩ ﻣﻨﺪ ﺷﻮﯾﻢ، ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﺑﺮﻭﺩ، ... ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﺤﺮﮔﺎﻩ ﻧﯿﺎﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻗﺪﺭ ﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﮔﻼﯾﻪ ﺍﯼ ﺭﺧﺖ ﺳﻔﺮ ﺑﺮ ﺑﺴﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻮﯾﺮ ﻫﺠﺮﺍﻧﺶ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﯽ ﻣﺪﺩ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺗﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺍﻧﯽ ﺩﺭﺍﺯ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﻭ ﺣﯿﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﯿﻢ .
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ بزرگ که ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﺩﻫﻪ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺑﻮﺩ، ﻧﻪ ﭘﺴﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ، ﻧﻪ ﻣﻘﺎﻣﯽ، ﻧﻪ ﻋﻀﻮ ﺭﺳﻤﯽ ﺟﻨﺎﺣﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺭﺳﺎﻧﻪﺍﯼ پشت سرش ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻋﺘﻼﯼ ﻧﺎﻣﺶ ﺑﮑﻮﺷﺪ، ﺍﯾﻦ ﭘﺮﺳﺶ ﺭﺍ، ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺘﻦ ﺳﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﭘﮋﻭﻫﺶ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻣﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯿﻢ ﻣﺸﯽ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﯾﺴﺖ؟ ﺍﻓﻖ ﻓﮑﺮﯼ ﺍﺵ ﭼﻪ ﻭﯾﮋﮔﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺷﺖ؟، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻨ اﺶ ﺳﯿﻞ ﺍﺷﮏ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻩ است، ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﯾﺎﺭﺍﯼ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻮﻩ ﻏﻤﺶ ﻧﯿﺴﺖ، ﻭ ﻧﺒﻮﺩن اﺵ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ و حضور حدود هفتاد هزار نفر جمعیت مشتاق در تشییع پیکر پاکش را چگونه می توان معنا کرد.
ﻣﻦ ﺷﺨﺼﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﺭﺍ ﻣﺼﺪﺍﻕ ﻫﺠﺮﺕ ﻣﻐﺰﻫﺎ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻫﺎ ﻭ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﻣﻐﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﮔﺴﺘﺮﻩ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﯾﺎﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﯾﺎﺭ ﺑﺎﻗﯽ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ: «ﺍﻟﺪﻧﯿﺎ ﺳﺠﻦ ﺍﻟﻤﻮﻣﻦ ﻭ ﺟﻨﺖ ﺍﻟﮑﺎﻓﺮ». و ﻧﮑﺘﻪ ﺁﺧﺮ... ﺍﯾﻦ ﺍﻋﺠﻮﺑﻪ ﻟﺮ، و ﺍﯾﻦ ﺍﺑﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺪﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﻢ، ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﻫﺎ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ، ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺗﺤﻔﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻟﻬﯽ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﺎﺳﭙﺎﺳﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﺧﺎﻟﻘﺸﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻧﺪ. ﺍﻧﺸﺎﺍﻟﻠﻪ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺝ ﻣﺎﺷﺎﺍﻟﻪ ﺑﯿﺎﻣﻮﺯﯾﻢ ﮐﻪ ﻗﺪﺭ ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ .
ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ / ﮐﻪ ﺗﺎ ﻧﺎ آﮔﻪ ﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﻤﺎﻧﯿﻢ .
ﺩﮐﺘﺮ ﮐﯿﻮﻣﺮﺙ ﺭﺿﻮﯼ
***
شعر زیبای صدیقه میری عضو شورای شهر اندیمشک در سوگ زنده یاد
مهندس قلی کیانی
مهر است
ولی نمیدانم کدامین تند باد پاییزی
دل هایمان را از مهرت بی نصیب کرد
درد غریبی،
پشت پلک های شهر وزیدن گرفته است
انگار یکی چشمان مان را کور می کند
قصه نمی گویم...
دلتنگی یک شهر را روایت می کنم
شاید تو را ندانستیم...
که بودی...؟ چه کردی...؟
حلالمان کن...!
اعتراف میکنم،
پای جوانمردیت بوسیدن داشت
اعتراف میکنم
حنجره ی آتشینت
ستایش بر انگیز بود
اعتراف میکنم
بعد از تو شعله ی جسارت
رو به سردی می گراید
چقدر دلتنگ پژواک خوش صدایت هستم...
آنگاه که حنجره ای
برای فریاد های خفته بود
که هنوز بر دیوارهای شهر طنین انداز است
میخواهم دور خاطرات ات بگردم
شاید شناسنامه ی مرام و معرفت را بیابم
دردی به وسعت غیرت ات در دلم زبانه می کشد
زجری به اندازه مردانگی ات وجودم را می بلعد
چه بی صدا رفتی برادر؟!
چگونه نبودن ات را باور کنم؟!
گوشه ای از دلم سیاه پوشت میماند...
دریغ از ارغوان...
نفرین بر تابستان...
***
چند رباعی در سوگ زنده یاد مهندس قلی کیانی
سروده: گودرز عباسی
از داغ تو خون شد دل و جان و جگرم
دست و قلم و کاغذ و شعر و هنرم
از جامعه ی داغ تو خون شد جاری
زان روز که رفتی و شکستی کمرم
تو رفتی و این ایل و تبارم در سوگ
کاشانه و خانه و حصارم در سوگ
گفتی که شتابان نرو ای مرد ستبر
چون برق گذشتی و قرارم در سوگ
تو نقطه ی پایان کدامین متنی
یا جوهر جوشان کدامین متنی
در حاشیه ی صفحه ی این دفتر غم
تمثیل نمایان کدامین متنی
گفتی به کجا چنین شتابان ، رفتی
گفتی که شتر نران شتربان ، رفتی
گفتم به شتاب می روی گفتی ، نه
ایلی به عزا ، سر به گریبان ، رفتی
***
خبر در گذشت ماشالله قلی کیانی یکی از شوک آور ترین خبرهایی بود که در چند سال اخیر شهرستان اندیمشک را تحت تاثیر قرار داد و خیل عظیمی را متاثر کرد یا به سوگ نشاند، حضور حدود هفتاد هزار نفر جمعیت در مراسم تشییع جنازه مهندس، آن هم در آن هوای گرم و نفس گیر گواه صادقی بر این ادعاست.
هدف از این نوشتار تکریم و اضافه گویی که معمولا پس از در گذشت افراد در جامعه صورت می گیرد نیست، مصونیت از خطا و اشتباه خاص در چهار چوب دستورات معصومین سلام الله علیهم است. اما دامنه جغرافیایی و تنوع افکار و طبقاتی افرادی که در این مراسم حضور پیدا کردند یا متاثر شدند به قدری قابل توجه است که نمی توان به آن نپرداخت.
علاوه بر ساکنین شهرستان اندیمشک (از دورترین نقاط بخش الوار تا بخش مرکزی) از استان ها و شهر های دیگر نیز افرادی در مراسم حضور یافتند یا پیام تسلیت فرستادند. در کنار حضور شهر نشین ها روستاییان وعشایر قرار داشتند، همه قومیت ها و طوایف ساکن در شهرستان حضور داشتند. صاحبان افکار و سلایق مختلف سیاسی عقیدتی از این فقدان متاثر شدند، شخصیت های سیاسی در سطوح مختلف شهر، استان و کشوری یا در مراسم حضور یافتند یا پیام تسلیت فرستادند مانند پیام دکتر محمد رضا عارف و جمعی دیگر از مقامات کشوری به این مناسبت.
سوالی که همواره در ذهن مخاطب به وجود می آید این است که زنده یاد مهندس ماشالله قلی کیانی چه ویژگی داشت که این گونه مورد توجه قرار گرفت و چرا لایه های مختلف اجتماع از درگذشت وی به این وسعت متاثر شدند؟ به نظر نگارنده ایشان شناخت و درک بالایی از لایه های مختلف اجتماع و توانایی زیادی در بر قراری ارتباط با افراد مختلف داشت به این خاطر ایشان با نسل ها و طبقات مختلف جامعه ارتباط بر قرار می کرد و از شکاف هایی که در جامعه وجود دارد، مانند شکاف بین نسل های مختلف سنی، شهرنشین با روستایی و عشایری، یا افراد تحصیل کرده و روشنفکر با توده جامعه عبور کرده بود و یکی از ضعف های نخبگان و روشنفکران که عدم توانایی در برقراری ارتباط با بدنه جامعه است را نداشت، این خصیصه باعث شده بود تا طیف وسیعی از لایه های مختلف اجتماع با ایشان در ارتبا باشد و یا از وی شناخت داشته باشند، از طرفی سخاوت و مهربانی و اهمیتی که ایشان برای دیگران قائل بود یا اهتمامی که برای حل مشکلات دیگران به کار می بست از وی چهره محبوبی در جامعه ساخته بود، از سوی دیگر فعالیت های پویایی در عرصه های اجتماعی و سیاسی داشت، از کمک های خیریه، تا حل و فصل اختلافات فردی و عشیره ای و تلاش برای جلوگیری از اعدام متحمینی که اصولا مجرم نبودند و فقط از تیر قضا مدارک بر علیه شان موجود بود و حضور مستقیم و غیر مستقیم اما مستمر در صحنه های سیاست شهرستان اندیمشک داشت که بررسی آن خود مقال و مجالی دیگر می طلبد.
بدون شک فقدان و جای خالی ماشالله قلی کیانی همواره احساس خواهد شد چه در میدان سیاست و چه در عرصه های گوناگون اجتماعی، ایشان پلی بود بین لایه های مختلف جامعه.
نگارنده: محسن عاقل میررضایی
***
نمیدانم دو فصلِ چون دو قرن از هجران تو را چگونه شرح دهم! نمیدانم از کابوس هولناک نبودت در این دو فصل بگویم یا از ندبههای بیقراری گاه و بیگاه ام! نمیدانم از خاطرات شیرینات بگویم یا از دلتنگیهای مداوم ام!... اما راهی نیافتم جز اینکه دست به قلم شوم تا شاید این سطور بیجان، بیقراری سال نو ی بدون تو را اندکی تسکین دهد، سال نو یی که متفاوت اما در کنار تو آغاز شد، در کنار مزار و تمثال خندان اما بی جان حک شده بر پیشانی مزارت و همراه آه و ناله و گریههای بی قراری من، برادران و دوست داران ات... آری! همه آمده بودند تا با تو سال را تحویل بگیرند و در کنار تو باشند، آمده بودند تا نخستین لحظات نو بهار خود را با تو باشند و به یاد لحظات شیرین با تو بودن ناله فغان و ماتم سر دهند تا که شاید مرهمی بر دلتنگی های هر روزشان باشد... آری! نبود دلیر مردی از تبار سخاوت، صداقت، صراحت، شجاعت، غیرت، مردانگی و مهربانی آنقدر سخت و جانکاه است که اندیشیدن و مرور خاطرات با او بودن تاب و توان را از آدم میرباید.
حال که تقدیر و مشیت الهی ما را از وجود سراسر مهرش بی بهره کرد بر آن شدم تا در نخستین و غمگین ترین نو بهار نبودن اش یادی از یار غارم، زنده یاد مهندس ماشاالله قلیکیانی کنم، دلیر مردی از جنس مردم که یاد و خاطره اش برای همیشه در ذهن مردمان این شهر خواهد ماند...
آرمان آرمانمهر
***
اول فروردین 1394
هان اى شاملو! اى احمد! ای خالق ان شعر زيبا کجایی.. ؟ که دوباره از ان کوه بلند براي مان بسرائى... دل مان تنگ ان روزگار است، تنگ ان کوه بلند ان سرا پا همه پند ... حيف نيستى و نمي دانى که ان کوه ما مصداق شعرت بود هر گز نلرزيد از غرش ارابه ی سنگين زمان، به حقيقت مي دانست کاه بودن ننگ است ..اما همچون کاه سبک بال بود قدم هايش استوار هدف اش مشخص بود، يادش بخير وقتى که با ان صداى رسايش مى گفت هان اى کوه بلند اى سرا پا همه پند دلم تنگ ان روزگار است ... استاد شاملو دلم تنگ آن روزگار است...
رهایم نمیکند این آفتاب سگ شده ی مردادی! که تابستان گذشته همه اش مرداد بود.
هر روز که به روز واقعه نزدیک می شوم چیزی درونم را می تراشد صدایش را بیشتر می شنوم...نمی خواهم باور کنم که این کابوس را پایانی نیست، می خواهم باور کنم که باز لبخند ات را با همین چشم ها می بوسم... وا دردا که تا هستم گوشه ی از دلم سیاه پوشت می ماند...دریغ از ارغوان، نفرین بر تابستان...
***
ایل سکا...
تقدیم به ایل بزرگ سکوند
ای نسل سکاهی تبار ای ایل سکوند
ای در تو هیبت آشکار ای ایل سکوند
در سر زمین خون و ایثار و حماسه
فصل بلند افتخار ای ایل سکوند
جنگندگی ،دلدادگی ،دشمن ستیزی
دست بلند اقتدار ای ایل سکوند
مهمان نوازی ،دلنوازی ،عشق ورزی
ای در عطوفت چون بهار ای ایل سکوند
آیینه ای سیقل شده در سینه ی تو است
ای سنگ آیینه تبار ای ایل سکوند
هم علم و دانش ،هم کنام استقامت
ای کوه سبز و استوار ای ایل سکوند
صوت سکوت سلسله ،فریاد زاگرس
چون اسب سرکش در بهار ای ایل سکوند
در مهر چون پروانه و در خشم آتش
هم چون زلال جویبار ای ایل سکوند
در دشمنی هم با عدالت ،پایمردی
مردان روز کار و زار ای ایل سکوند
ترس و توهم نیست در قاموس این ایل
شیران نجد روزگار ای ایل سکوند
تاریخ سرشار از اصالت داری تو است
سینه به سینه در نظار ای ایل سکوند
نام ترا در برگ زرینی ز تاریخ
دیدم نوشته زر نگار ای ایل سکوند
جان و سر و دست و قلم با هم هماهنگ
تا تو بمانی بر قرار ای ایل سکوند
من ایلیاتی زاده ای سکوند تبارم
این ام نشان افتخار ای ایل سکوند
***
سروده زیبای زنده یاد مهندس قلی کیانی و جوابی که عباسی به تاثیر کار زیبای مهندس سروده است ...
زنده یاد ماشاالله:
م دل تنگ تیاکه عسریتم
هنی هم محو سیل آخریتم
د پهنا آسمون صاف احساس
مه مات بی تکون خال ریتم
عباسی:
سی تیه عسریت افسرده حالم
چی عشق دس براری تو زلالم
خدا کرده نصیوم تا قیامت
شو روز د فراق تو بنالم
***
(سوگواره ایل...) که به گویش لری و در سوگ شیر مرد لر، زنده یاد مهندس ماشاالله قلی کیانی سروده شده
دلم ها دی کنه چی چال زغالی
چَشَم چی چشمه سار نو گلالی
همیشه بی تو ، پاییزه بهارم
گل عشق تونه کجا بکارم
بیا ، خوو و خیالم مرده بی تو
گل باغ دلم پژمرده بی تو
دلم تش و دو چَشَم شط خینه
کسی داغ گرو چی م نوینه
پیچسه د هوا بیت بد آهنگ
همه ایل تبارم سی تو دل تنگ
زمین د زیر پا سیت بی قراره
پرنده پر زنه ، داغ تو داره
تموم لرسو وا بختیاری
د داغت سوختنه کر دیاری
د چله پرسی چی تیر آرش
د چشَم جُرسی، خین سیاوش
قَدَم ماه حلال برمیاته
امیدم برق تیز چشیاته
د گُنل سیل بکو تا چش دیاره
هَمَش سی دَنگ برنوت بی قراره
و یاد بردکر ملک گلاله
و یاد ازگنه وا دم گوساله
د سرگه تا نیله تا تنگ چنار
همه دار و دیارش سیت عزادار
شیر سوز و ستبر تنگوونی
چی دونسم که تو ایقه گرونی
تو رتی تنگوو بی کس و کاره
کربوزو کسی بعد تو ناره
کجا رتی گرون ایل سکون
غبارن سی تو زاگرس تا دماون
تو وا رنج سفر م داغ دیری
کر شیر قلی حیفه بمیری
***
پیام تسلیت جمعی از اصلاح طلبان خوزستان
جمعی از اصلاح طلبان شمال خوزستان پیام تسلیتی به مناسبت درگذشت مهندس ماشالله قلی کیانی صادر کردند:
«یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیته" مرضیه»
دریغا شیر، آهن، کوه مردان که تو بودی، دریغ از تو و نای تو، های ما و فریاد و حریف درد های ما تو بودی، دریغ از حرف های نا گفته و ُدر های نا سفته، دریغ از صورت نیلی ایل، دریغ و صد دریغ که آتش به کار غم افتاده است و ساربان بی مروت مرگ رانده است و ما مانده، دریغ که مهر با ما بی مهری کرد و گلوی آسمان از بغض لبریز شد.
آری برادر، هوا پاییزی و چشمان ما بارانی است چه بگوییم؟ هم اندیش، هم قطار، هم تبار …، که داغ تابستانه ای در پسین روزهای شهریور دوباره بر دل ما نشست، دو باره تهاجم اشک و آه این بار غم بی تو شدن به شهر ات حمله کرد کاش بودی تا این سهمناک سیل حادثه را با قهقه مستانه ات به سخره میگرفتی، میدانی و می دانیم تو به مرگ هم خندیدی که حاشا حاشا هر گز از مرگ هراسیده باشی هر چند که دستانش را شکننده تر از ابتذال می دیدی. خوش بخواب فرزند خوش اندیش اندیمشک زنده باش، زنده باش، و زنده باش که پروازت را به خاطر خواهیم سپرد.
احزاب و اصلاح طلبان شمال خوزستان
پیام تسلیت خبر گزاری ایلنا، مدیریت استان خوزستان به مناسبت اولین سالگرد عروج زنده یاد مهندس ماشاالله قلی کیانی
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد
عاقبت با اشک غم کوه امیدم کاه شد
گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ولی
یوسف من تا قیامت همنشین چاه شد
مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته است کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی ماتم زده بـه انتظار بنشیند، این بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش در فـراخـنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت.
اولین سالگرد عروج برادر عزیز و مردمی، زنده یاد مهندس ماشاالله قلی کیانی را به مردم شهید پرور و غیور اندیشک و جامعه ی نخبگان و احزاب سیاسی و فعالان عرصه های اجتماعی و ایل بزرگ سکوند، خصوصا خانواده محترم و داغ دیده این عزیز، تسلیت عرض نموده و برای ایشان از درگاه خداوند متعال مغفرت، برای سایر بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل خواهانیم.
دفتر خبرگزاری ایلنا، مدیریت استان خوزستان
***
تقدیرنامه
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻨﮕﺎﻣﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩﻫﺎﺳﺖ
ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ ﯾﺎﺩﻫﺎﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﺑﺮﻫﻮﺗﯽ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﺪﻡ، ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﯿﺮﻩ ﻭ چشم هایم ﺑﯽ ﻧﻮﺭ ﺷﺪ، ﻣﻦ ﻭ ﻣﺎ (ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ) ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻡ، ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺗﺠﻠﯽ ﭘﺮ ﺷﮑﻮﻩ ﻣﻬﺮﺗﺎﻥ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺗﻠﺦ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ «سعدیا ﻣﺮﺩ ﻧﮑﻮ ﻧﺎﻡ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻫﺮﮔﺰ»
ﺁﺭﯼ... ﺍﻧﺪﻭهناکم و ﺯﺑﺎﻥ ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦ ﺷﮑﻮﻩ ﻫﻤﺮﺍهی تان ﺩﺭ ﺳﻮﮒ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺳﭙﺎﺱ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ از حضور گرم حامی تان ... ﻣﻬﺪﯼ ﻗﻠﯽ ﮐﯿﺎﻧﯽ
***
دلم م نه و تیت وش بوو وری رو
نهی وش به بیا نمونه تا شو
دل نازک دلم شیشه گل اووه
د مرگ آرزویام هیچی سیش نو